هفتم صفر
رسیدنم به تو واجب ترین نیازم بود
وگرنه باقی درخواست هام لازم نیست
رسیدنم به تو واجب ترین نیازم بود
وگرنه باقی درخواست هام لازم نیست

كَرَم كنار ِ كريميِّ تو كم آورده
به پيشگاه تو درياي غم نم آورده
نبوده داغ تو كمتر ز داغ عاشورا
خدا ميانِ صَفَر يك مُحَرَم آورده
کودکی اشک معلم را در آورده حسن «ع»...
جای کاردستی برایت یک ضریح آورده بود
جانم امام غریب ع

این هـا دو واژه انــد که با هم غریبــــه اند:
بر صفحه چون دو خط موازی: حسن، حرم!
ميلادحسني

اَصلا رقیه نه به خدا دختر خودت
یک شب میان کوچه بماند چه می کنی
در بین ازدحام و شلوغی بترسد و
یک تن به او کمک نرساند چه می کنی
مجید تال

الهی به رقیه ... ببند پای گریزم ، ببند زنجیرم
که در جهالت محضم، چقدر درگیرم
مرا که فصلِ جوانی گذشت با عصیان
بیا به حق « رقیه » ، ببخش تقصیرم
یا رقیه خاتون ... شد قبلهٔ حاجات و بهشت دلخواه
در حسرت پابوسی رخسارش ماه
یک کرب و بلا خلاصه میگیرم از؛
« دردانهٔ دامانِ أبا عبدٱلله »
(ابد والله يازهرا ما ننسا حسينا)