داماد کربلا
با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش
کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت
بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد
هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت
بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت
نیزه ای از بغل آمد زد و او را انداخت
اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند
پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت
با عمو گفتن خود جان عمو را برده
آنکه چشمشهمه را یاد مسیحا انداخت
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶ ساعت ۱:۵۵ ب.ظ توسط محمد سجاد سهیلی
(ابد والله يازهرا ما ننسا حسينا)