با تعجب همه دیدند غم بدرقه اش


کوه طوفان زده را یک تنه از پا انداخت



بی زره رفت و بلا فاصله باران آمد


هر کس از هر طرفی سنگ به یک جا انداخت



بی تعادل سر زین است رکابی که نداشت


نیزه ای از بغل آمد زد و او را انداخت



اسب ها تاخته و تاخته و تاخته اند


پس طبیعی است چه چیزی به تنش جا انداخت



با عمو گفتن خود جان عمو را برده


آنکه چشمشهمه را یاد مسیحا انداخت